سبحانسبحان، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

تقدیم به ستارهْ زمینی ام سبحان

سبحان ومحرم

1392/8/28 11:07
نویسنده : مامان سمیه
423 بازدید
اشتراک گذاری

                    " سلام بر امام حسین(ع) ویارانش "

عزیزم ، این روزها که با هم به مراسم های عزاداری می ریم کلی سوال می پرسی و می خوای بدونی :

_چرا مردما گریه می کنن؟ زنجیر چیه؟ دردشون بگیره؟ چرا دسته می یاد؟ چرا طبل می زنن؟ یا چرا مسجد لامپارو خاموش می کنن؟ و...

عزیزم جوابای این سوالا گاهی درکش واست سخته ، اما عزیزکم آرزویی من اینه که وقتی بزرگ شدی معنای واقعی عاشورا رو درک کنی و سعی کنی یک مسلمان واقعی باشی ،...


چند روز پیش بود که به من گفتی: مامان تا حالا دقت کردی گوشم سوراخه؟متفکر

 گفتم چرا مامانی اوخ شده؟ گفتی: نه ، سوراخ شده گوشم دیگهخجالت. گفتم آخه چرا؟گفتی: منظورم اینه که گوشواره می خواد دیگه،...قهقهه 


 

 یه روز صبح که طبق معمول سحرخیزانه اومدی اتاق ما رو تخت تا منو بیدار کنی! ...

گفتی مامان پاشو برو اداره ، پاشو دیگه !منتظر

 گفتم: مامانی من که اداره نمی رم! گفتی چرا باید بری اداره!

گفتم: آخه باید پیش تو باشم ، گفتی خوب من می رم پیش خاله و مامان جون تو برو اداره! پرا آخه تو نمی ری اداره؟

بهت گفتم: مامانی من خیلی دوست دارم برم اداره کار کنم ، اما بیشتر از اون دوست دارم پیش تو باشم.ماچ قلب ماچ

کمی فکر کردی و بعد پریدی بغلم کردی و گفتی :ای جونممممممممبغل

 


چند روز پیش رفته بودیم خونه مامانی ، عمه ایناهم اونجا بودن و طبق معمول تو فاطمه از دیدن شروع به جیق زدن و خوشحالی از دیدن همدیگه وبازی و لجبازی باهم ،
بعد سر روسری دعواتون شد و تو دست فاطمه رو گاز گرفتی.ناراحت

فاطمه هم گریه کرد و شروع به دعوا کردن و...

خیلی ناراحت شدم بغلت کردمو گفتم اجازه نداری از بغلم تکون بخوری.قهر

چند روز پیشم که خاله مامان خونه مامان جون اومد خاله هات با دیدن علیرضا ،بغلش گرفتن و قربون صدقش رفتن تو هم وایساده بودی وبا حسادت نگاه می کردی و وقتی علیرضا تنها شد با عصبانیت رفتی و گازش گرفتی ، نمی دونی چقد از این حرکتت ناراحت شدمعصبانی

تو این وقتا خیلی سخت خودمو کنترل می کنم ، هر چقدرم باهات حرف می زنم تو باز کار خودتو می کنی...


 

وقتی بخوام کارای شخصی مو انجام بدم یا کمی نقاشی کنم یا با لب تاب کار کنم می چسبی بهم ونمی زاری ، کلی لب تابم دربو داغون کردی!

دیروزم که چندتا رنگ خریده بودم ، رفتی سر وقت کیفم و تو یه چشم به هم زدن همه رنگارو خالی کردی رو فرش ، با چه دردسری پاکش کردم و برای تنبیه هم به تو گفتم برو تو اتاقت تا نگفتمم بیرون نیا.

تو هم هر چند وقت یه با می پرسیدی: دیگه عصببانی ننیستی ؟ بیام بیرون؟ بعد نیم ساعت گفتم می تونی بیاین بیرون ، تو هم با چرب زبونی همیشگیت بغلم کردی و گفتی معذرت می خوام مامانی.چشمک

خلاصه این یه گوشه از شیطنتاته ، واقعآ پر انرژی و شیطونو شیرین زبونی پسرمقلبقلبقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مامان فهيمه
28 آبان 92 16:53
عزيزم چقد خوشمزه اى سبحان جونم دوستى كلى جاى من ببوسش عكساشم خيلى ناز شده،ماشالله كاشكى خونمون پيش هم بود ميتونستيم از نزديك همو ببينيم من حسابى سبحانو بچلونم
مامانی درسا
30 آبان 92 0:57
عزیزم تولدت هزاران بار مبارک انسالله دستان نیرومند و مهربون خداوند نگه دارت باشه