عسلی من...
عزیزم همش به مامان جون می گی من ظرفا رو بشورم دیگه! کلی کابینتای مامان جونینارو زیرورو میکنی و می گی اینم بشورم دیگه!بعد چهارپایه رو میاری و مثلآ داری ظرف می شوری.

چند وقت پیشم تولد بابا محسن بود، رفتیم با هم کیک گرفتیم میگفتی مامان فسفسه (فشفشه) هم می خواد، به بابا می گفتی تولد عیددد مبارک!! همش اطراف کیک بودی و ناخنک می زدی و هورا هورا می کشیدی.
متاسفانه عکسا خوب نشد تا بذارم.
![]()

شیطونک من ، این روزها انقدر خسته می شم که گاهی یادم می ره واست بنویسم،می دونم وقتی بزرگ بشی حتی تصور یه لحظه از شیطنتات چقدر واست سخته ، اما واقعآ پر از انرژی و تحرک والبته خرابکار ، هستی. البته خیلی هم باهوش وچند ماهی هست که سوره کوثر و توحید ،صلوات و اذان و کلی شعر رو بلی وسوره نصرم با کمک مامان تا نیمه یاد گرفتی.
از شیطونیاتم بگم ، همین چند روز پیش لیوان آبو پرت کردی و شیشه میز شکست بهت گفتم برو رو تختت بیرونم نیا و مشغول جمع کردن خورده شیشه ها بودم ، وقتی دیدم خیلی ساکتی اومدم یه سر بهت بزنم دیدم شامپو رو از کمد آوردیو کل پتو بالشتات شامپویی شده بدم به شب نرسیده از کابینت شکر پاشو برداشته و کل خونه پاشیدی ،دیروزم قوطی رنگمو به زور ازم گرفتی و پاشیدو مبلو رنگی کرد اگه بدونی با چه دردسری پاکش کردم، ماشااله انقدرم فرضو سریعی که بهت نمی رسیم، این فقط شیطنتای یه روزته ، اما گلم با تمام دردسرا و شیطونیات عاشقتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتم ...
لطفآ به وبلاگ مامان سبحانم سر بزنیدو از نقاشی هاش دیدن کنید ،ممنونم ،نظر یادتون نره ها 


عسلی من... 
